آریا....
تو مرا می پایی که مبادا دل خود را به تو تحمیل کنم و من اما گاهی همچنان خیره به تو می نگرم تا شاید حرف احساس دلم را ز نگاهم خوانی و به من فرصت پرواز دهی . . .
میشود هرجا تورا حراج کرده ام به قیمتِ لحظه ای نگاه تو . . . نگاهم کن. ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد ای از یــاد بـــرده مرا آرامـش وجود من حـسودان عشق تاوان دارد عـــــزیزم ... روی من شرط ببند ... تمام " دل " ها را رد کرده ام !! چشم بسته این قمار را می بَرم ... دوست داشتن تو " بی دل " است. من به تو محکومم مثل عیسی به صلیب مثل آدم به زمین با همه ی بی سر و سامانی ام در پی ویران شدنی آنی ام دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام با عطش سالها ماهی برگشته ز دریا شدم خوبترین حادثه می دانمت حرف بزن ابر مرا باز کن حرف بزن حرف بزن سالهاست محمد علی بهمنی آخر روزی شباهنگ
به وصف خیال عشق کشاند
و زیارت قبول ِ ساحت ِ مقدس ِ
چشمانت شد
معـــجزه اینـــجا
یعنـــی،
تـــورا
در یــقین ، واقعــیت ، لمـــس کردن
؛
و چشمان گیرایت
گویی
تکـــرار میـــکند
،
اذان را
درگوش یک زنـــدگی دوبــــاره.....
.
.
.
نیلوفر ثانی
می فروشم
دلم را

در دام مانده باشد، صیّاد رفته باشد
آه از دمی که تنها با داغ او چو لاله
در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد
خونش به تیغ حسرت یارب حلال بادا
صیدی که از کمندت آزاد رفته باشد
از آه دردناکی سازم خبر دلت را
روزی که کوه صبرم بر باد رفته باشد
پر شور از حزین است امروز کوه و صحرا
مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد

هنوز هــــم
باران که میـــبارد
دلم تنـــها
به خاطـــــره ی تو
ســـر میزند
دستــــهایم فقط
به دستــــهای تـــو
پل مـــیزند
مانـــده در گذشـــته ای دور
فاصـــله را بردار
هنـــوز هم دلــــم
برای دیــــدن تو
پــر پـــر مــــیزند

بودنم در آغــوش مردانه ی توست؛
بگذار
هرچـه می خواهند بگویند
جز تو و عـشق
تو
تموم دنیا پر... !


من فقط مجبورم که بمیرم از تو

باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
آمده ام آن لحظه ی توفانی ام
آماده ام تا تو بسوزانی ام
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
تا که بگیری و بمیرانی ام
خوبترین حادثه می دانی ام
دیرزمانی است که بارانی ام
تشنه ی یک صحبت طولانی ام

دلت را خواهم برد
اگر بار سفر بندی
اگر تا سرزمینی دور
بگریزی
بدنبالت
پروانه
خواهم شد .
راه گریزی نیست
بیا
محبوب دل من شو ....
نیلوفر.ثانی
| Design By : Mihantheme |




